تبليغاتX
از همه چی،از همه جا


از همه چی،از همه جا

 

 

Click here to enlarge

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت 14:55 توسط صدف|

http://www.kooolak.com/wp-content/uploads/mother-child-seward2.jpg


کسی که بعد از خداوند یکتا است مادر است


کسی که باید سجده میشد بعد از خداوند مادر است


کسی که در این دنیا از همه جیز زیباتراست مادر است


کسی که محبت اش بی الایش و پاک است مادر است


کسی که عشق بدون طلب برایت میدهد مادر است


کسی که ترا ز جان بیشتر دوست دارد مادر است


کسی که برایت اشک واقعی میریزد مادر است


کسی که من از جان بیشتر دوست دارم مادر است


روز مادر مبارک

نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت 2:55 توسط صدف| |

پرسید:


چرا اینقدر سیگار؟


:گفتم


...اولین بار


توی مه دیده بودمش...!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 19:18 توسط صدف| |

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از
دست داده بود و نمی‌توانست هزینه‌ی جراحی پرخرج برادرش رابپردازد.

سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش
را درآورد، قلک را شکست.

 سکه‌هارا روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد، فقط پنج دلار بود.سپس به آهستگی از در عقب خارج شد چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود.

بالاخره ساراحوصله‌اش سر رفت و سکه‌ها را محکم روی پیشخوان ریخت.داروساز با تعجب پرسید: چی می‌خواهی عزیزم؟دخترک توضیح داد که برادر کوچکش چیزی تو سرش رفته و بابام میگه که فقط معجزه می‌تونه او را نجات دهد. من هم می‌خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما این‌جا معجزه نمی‌فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه و بابام پول نداره واین همه‌ی پول منه. من از کجا می‌تونم معجزه بخرم؟مردی که در گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟دخترک پول‌‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب! فکر کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد. سپس به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر کنم معجزهبرادرت پیش من باشه.

 آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگوبود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار!

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 21:28 توسط صدف| |

1. به مردم بیش از انتظاراتشان ببخشید و اینکار را با روی خوش انجام دهید.


2. شعر مورد علاقه تان را از بر کنید.


3. هر آنچه که میشنوید را باور نکنید، همه دارایی تان را خرج نکنید و هر چقدر که می خواهید نخوابید.


4. وقتی میگویید "دوستت دارم"، واقعاً داشته باشید.


5. وقتی میگویید "متاسفم"، در چشم طرف مقابل نگاه کنید.


6. پیش از ازدواج حداقل شش ماه نامزد بمانید.


7. به عشق در نگاه اول اعتقاد داشته باشید.


8. هیچگاه به رویاهای دیگران نخندید.


9. عمیق و مشتاقانه عشق بورزید. ممکن است صدمه ببینید ولی

این تنها راه کامل زندگی کردن است.


10. در اختلافات، منصفانه مبارزه کنید. بدون صدا زدن اسامی افراد.


11. مردم را از روی خویشاوندانشان مورد قضاوت قرار ندهید.


12. آرام صحبت کنید، سریع فکر کنید.


13. وقتی کسی از شما سوالی می پرسد که تمایلی به پاسخ دادن ندارید،

لبخند زده، و سوال کنید، "چرا میخواهی بدانی؟"


۱۴. با مادرتان در تماس باشید.


۱۵.وقتی کسی عطسه میکند به او بگویید "عافیت باشه!"


۱۶. وقتی شکست میخورید، درسی که از آن شکست می آموزید را فراموش نکنید.


۱۷. سه چیز را بیاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و پذیرفتن

 مسئولیت همه کارهایتان.


۱۸. اجازه ندهید یک مشاجره کوچک یک دوستی بزرگ را خراب کند.

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 19:23 توسط صدف| |

یه دوست معمولي وقتي مياد خونت، مثل مهمون رفتار مي کنه
يه دوست واقعي درِ يخچال رو باز مي کنه و از خودش پذيرايي مي کنه

يه دوست معمولي هرگز گريه تو رو نديده

يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه

يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رو نمي دونه

يه دوست واقعي اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره

يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مياره

يه دوست واقعي زودتر مياد تا تو آشپزي بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به کمکت
همه جا رو جمع و جور کنه

يه دوست معمولي متنفره از اين که وقتي رفته که بخوابه بهش تلفن کني

يه دوست واقعي مي پرسه چرا يه مدته طولانيه که زنگ نمي زني؟

يه دوست معمولي ازت مي خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني

يه دوست واقعي مي خواد مشکلاتت رو حل کنه

يه دوست معمولي وقتي بينتون بحثي مي شه دوستي رو تموم شده مي دونه

يه دوست واقعي بعد از يه دعوا هم بهت زنگ مي زنه

يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره

يه دوست واقعي مي خواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني
قدر دوستاتون رو بدونید یه دوست واقعی کم پیدا میشه
نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 15:38 توسط صدف| |

خداي مهربون و صبورم....
يك سال ديگه رو برام رقم زدي...هر چه بود گذشت...
... ...
خداي خوبم...
بخاطر تمام لحظه هايي كه منتظرم بودي و نيومدم من و ببخش...
...
بخاطر تمام لحظه هايي كه من و ديدي و من نديدمت من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هايي كه برام خوب خواستي و من بد كردم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هايي كه اميدت و نا اميد كردممن و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هايي كه برام وقت گذاشتي و من وقت نداشتم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هايي كه تنهام نگذاشتي و من خودم و تنها ديدم بخاطر تمام لحظه هايي كه
بخاطر تمام لحظه هايي كه به مهربون بودنت ،
بخشنده بودنت ، آمرزنده بودنت ، بزرگ بودنت و بودنت ...
شك كردم .... من و ببخش..
بخاطر تمام لحظه هايي كه اشكهم براي كسي جز تو بود....
بخاطر تمام لحظه هايي كه خواهش ها و التماسام براي كسي جز تو بود...
بخاطر تمام لحظه هايي كه لذتها و شادي هام براي كسي جز تو بود...
من و ببخش..

يكسال ديگه هم گذشت و من باز به اين رسيدم كه...
خيلي ها به دعوت دل ساده ي من...
اومدند..
نشستند...
خنديدند ...
اما خيلي زود
شكستند و گسستند و رفتند....
تنها تو بودي كه
بريدم و نبريدي...
شكستم و نشكستي
گسستم و نگسستي...
خدايا...
دلم خيلي هواتو كرده...
امسال هم در دلم بنشين
و آنچه را كه شايسته خدايي توست...
برايم بنويس
سال نو مبارک
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/01ساعت 3:30 توسط صدف| |

ويكتوريا دختر زيبا و باهوش پنج ساله اي بود.

يك روز كه همراه مادرش براي خريد به فروشگاه رفته بود، چشمش به يك گردن بند مرواريد بدلي افتاد كه قيمتش ??/? دلار بود، دلش بسيار آن گردن بند را ميخواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش كرد كه آن گردن بند را برايش بخرد.

مادرش گفت:
خوب! اين گردن بند قشنگيه، اما قيمتش زياده، خوب چه كار مي توانيم بكنيم!
من اين گردن بند را برات مي خرم اما شرط داره، وقتي به خانه رسيديم، يك ليست مرتب از كارها كه مي تواني انجام شان بدهي رو بهت مي دم و با انجام آن كارها مي
تواني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت چند دلار تحفه مي ده و اين مي تونه كمكت كنه.

ويكتوريا قبول كرد …

او هر روز با جديت كارهايي كه برايش محول شده بود را انجام مي داد و مطمئن بود كه مادربزرگش هم براي تولدش مقداري پول هديه مي دهد.

بزودي ويكتوريا همه كارها را انجام داد و توانست بهاي گردن بندش را بپردازد.

واي كه چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش مي انداخت؛ كودكستان، بستر خواب، وقـتي با مادرش براي كاري بيرون مي رفت، تنها جايي كه آن را از گردنش باز مي ‌كرد حمام بود، چون
مادرش گفته بود ممكن است رنگش خراب شود!

پدر ويكتوريا خيلي دخترش را دوست داشت.

هر شب كه ويكتوريا به بستر خواب مي رفت، پدرش كنار بسترش روي صندلي مخصوصش مينشست و داستان دلخواه ويكتوريا را برايش مي خواند.

يك شب بعد از اينكه داستان تمام شد، پدر ويكتوريا گفت:
ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!!

- نه پدر، اون رو نه! اما مي توانم عروسك مورد علاقه ام رو كه سال پيش براي تولدم به من هديه دادي رو به خودت بدم، اون عروسك قشنگيه، ميتواني در مهماني هات دعوتش كني، قبوله؟

- نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست …

پدرش روي او را بوسيد و نوازش كرد و گفت: "شب بخير عزيزم"

هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ويكتوريا پرسيد:
ويكتوريا ! تو من رو دوست داري؟

- اوه، البته پدر! خودت مي دوني كه عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده !!!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي توانم اسب كوچك و قشنگم رو بهت بدم، او موهايش خيلي نرم و لطيفه، مي تواني در باغ با او قدم بزني، قبوله؟

- نه عزيزم، باشه، مشكلي نيست …

و دوباره روي او را بوسيد و گفت:
"خدا حفظت كنه دختر زيباي من، خوابهاي خوب ببيني"

چند روز بعد، وقتي پدر ويكتوريا آمد تا برايش داستان بخواند، ديد كه ويكتوريا روي تخت نشسته و لب هايش مي لرزد.

ويكتوريا گفت : "پدر، بيا اينجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتي مشتش را باز كرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.

پدر با يك دستش آن گردن بند بدلي را گرفته بود و با دست ديگرش، از جيبش يك قوطي چرمي طلايي رنگ بسيار زيبا را بيرون آورد. داخل قوطي، يك گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت آن را نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ويكتوريا از آن گردن بند بدلي صرف نظر كرد، آن وقت اين گردن بند اصل و زيبا را برايش هديه بدهد.



اين مسأله دقيقاً همان كاري است كه خداوند در مورد ما انجام ميدهد! او منتظر مي ماند تا ما از چيزهاي بي ارزشي كه در زندگي به آن ها چسبيديم دست بكشيم، تا
آنوقت گنج واقعي اش را به ما هديه بدهد. اين داستان سبب مي شود تا درباره چيزهايي كه به آن دل بستيم بيشتر فكر كنيم … سبب مي شود، ياد چيزهايي بيفتيم كه
به ظاهر از دست داده بوديم اما خداي بزرگ، به جاي آن ها، چيزهاي بهتر و گرانبهاتري را به ما ارزاني داشته ...

زندگي را قدر بدانيم، در هر لحظه شكرگزار او باشيم ولي خودمان را به سكون و يكنواختي هم عادت ندهيم. چراكه زندگي جاريست و همانگونه كه خداوند شايسته ترين
نعمت ها را براي بندگانش قرار داده همواره فرصت ها و افق هاي بهتري در انتظار ماست كه در سايه ي تلاش، بردباري و ايمان به آينده تحقق خواهد يافت

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22ساعت 14:48 توسط صدف| |

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

عاشق شدن

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

آخرین امتحانت رو پاس کنی

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

بدون دلیل بخندی

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

عضو یک تیم باشی

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد


وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده

تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده...
نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/18ساعت 17:51 توسط صدف| |

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نكنيم

اگر مطالعه نكنيم

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم اگر به خودمان بها ندهيم

هنگامي كه عزت نفس را در

 خود بكشيم هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم

اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم و هر روز يك مسير را بپيماييم

اگر دچار روزمرگي شويم اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم

يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم همان احساسات سركشي

كه موجب درخشش چشمان ما

مي شود و دل را به تپش در مي آورد

اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه

يا عشق خود ناراضي هستيم .

اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نیاندازیم

 اگر به دنبال آرزوهايمان

نباشيم اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يكبار هم كه شده

 از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد.

نوشته شده در جمعه 1390/12/05ساعت 14:4 توسط صدف| |


قالب ساز طراح قالب